قالب وبلاگ
نقد فیلم
 
نويسندگان
   

2011
کارگردان: برت رتنر
نویسنده: تد گریفین
بازیگران: بن استیلر، ادی مورفی، تیئا لیئونی ...


بازیگری:
یه ری میک از فیلم های کمدی-اجتماعی که در واقع خود فیلم نامه چالشی برای شخصیت ها خلق نمیکنه (باتوجه به ژانر کمدی فیلم) که هنرنمایی اون ها رو بسنجه و ما بتونیم امتیاز بدیم.
فلیم فقط چند نفری رو برای پیشبرد داستان نیاز داره که این اتفاق هم افتاده! و در واقع سطح توانایی بازیگران از میزان استفاده فیلم از قابلیت هاشون بیشتره ... مورد خاص دیگری در این بخش برای گفتن نیست.

روایت فیلم:
داستان در مورد برجی (آسمانخراش) از برج های مورد توجه مردم متمول قشر راکفلرها در منطقه ی "بالاشهر" نیوروک است. فیلم، راوی یک پیش آمد برای دو گروه مسکونین و محکومین داخل برج است.
در طی اختلاس یا مشکل مالی مشابهی برای یکی از خدایان برج که تصادفا اشتراکات اقتصادی ای با کارکنان برج دارد، طیف عواقب اختلاس این فرد، دامن گیر سایرین نیز میشود.
اما اتفاق رایج مسخره ای که در دنیای ماست نمایش داده میشود، که پست ترین ارزش های زندگی یک فرد، تمام ارزش های زندگی فرد دیگر است!
"آرتور شاو" پیرمرد ثروتمند برج که دچار بحران مالی شده است و مراجع قضایی بدنبال ضبط هست و نیست او هستند در اتفاقی از جلب اعتماد خدمتکاران برج سوء استفاده می کند، و آنها با اتکا به سندیت موفقیت اقتصادی او در جامعه دارایی های خود را برای سرمایه گذاری در تجارت اسطوره ایش به او میسپارندو "شاو" نیز ابن مبالغ ناچیز را برای به کاربردن اخرین ترفند خود در فرار از تعقیب قضایی استفاده می کند اما دریغ که این مبالغ ناچیز تمام زندگی کارکنان برج است.
کارکنان برج که در جریان توقیف "آرتور شاو" قرار می گیرند به تبع از ازدست دادن سرمایه هایشان مصمم به باز پس گیری حقوقشان از وی به هر طریقی می شوند که در همین راه دست به سرقت از پنت هاوس وی میزنند. و ادامه ماجرا...

نقد فیلم:
طنز به معنای "طنز" کمتر به نمایش درآمده اما نگاه بی حاشیه ای که به موضوع شده مانع از بی حوصلگی بیننده می شود و براحتی میتوان پی برد که هدف (در بیشتر فیلم)، شروع فیلم-نمایش موضوع-تفهیم پیام-وپایان دادن آن است و هرچند اشاراتی غیر متنی به موضوعاتی دیگر می شود؛ هیچگاه به آنها پرداخته نمی شود طوری که هدف را پر کردن فیلم خام بنامیم!
مبنای ساخت فیلم را می توان چند پرسش صریح و چند پاسخ صادقانه دانست.
هدف فیلم چیست؟ می خواهیم که پیامی روشن منتقل و جریانی موجود در جامعه را به تصویر بکشیم.
مخاطب کیست؟ تمام کسانی که به مرحله ی اشتغال برای ادامه ی زندگی اجتماعی رسیده اند.
با واضح بودن این موارد به راحتی میتوان پی برد که که نیازی به روابط ***** پیچیده ی الیور استون نیست، نیازی به معماهای دیوید لینچ نیست، نیازی به بالارفتن از بزرگترین برج جهان، به گانگسترهای اسکورسیزی، به قهرمانهای ریدلی اسکات و به بیان سم مندز نیست، فقط چند آدم ساده ی روزگار ما که در تمام خیابانها ، سوپرمارکتها ، متروها یافت می شوند کافیست. فقط افرادی که بت هایی از انسانها برای خود ساخته اند که آنچه از سقوط آنها می بینند را سخت باور می کنند، کافیست! پدری که می داند خرج به دنیا آمدن فرزندش 20 هزار دلار است و مهم نیست تا آخر عمر دربان باشد یا متصدی چرخ و فلک، پیرمردی که رویای رفتن به سرزمینی دور دست می اندیشد، سرزمینی برای پیرمردها (san diego, where other olds f0rts){دیالوگی از فیلم} و مردی از قشر محکوم که بی اجازه به دنیای خدایان سرک کشیده و اکنون گریان مزه ی کباب بره ای است که با همسرش چشیده. برای بیان گذاری فیلم همین ها کافیست، مردمانی که حق خود را گرفتنی می دانند اما نه آنقدر که دست به تصمیمات "سانی" در آن بعد از ظهر سگی بزنند. مردمانی که برای اعتراض، مختار به کشتنند اما به این شرط که "خود" _-"پیشوند"-_ باشند نه "دگر"ی.
آری همین ها کافیست تا مضحک ترین روی قصه ی ما و شما تصویر شود.

مقدمه:
انسان به نوبه ی خود پس از خداوند، باری تعالا، بزرگترین و قوی ترین خالق هستی است، و همین امر شاید گاهی عامل زایش توهم تساوی و یا حتی برتری بر خداوند بوده است.
اما ریشه ی زایش چنین موهوماتی چیست؟
::همزیستی تضاد::
یکی از هنرمندانه ترین، بزرگترین، زیباترین و در عین حال کثیف ترین مخلوقات بشری همزیستی تضاد در جامعه ی انسانها و کنترل عوارض جانبی آن است.
امروز 4 اردیبهشت 1391 به دور از تمام پیاده روها و به دور از تمام پیاده – روها پدربزگ تمام بچه های والستریت در یکی از عرفانه ترین و روحانی ترین پنت هاوس های پارک اونیو نیویورک در حال غوطه ور شدن در استخر کف دلاری خود است. فیلم به نمایش تعارض دو قشر مالک و مملوک میپردازد. مالکی که مالکیتش به استفاده خلاصه شده و مملوکی که مانند والی تمام کارهای روزمره ی مالکان را رسیدگی میکند.
از درهایی که پیش از تصمیم بر عبور باید باز شوند تا همبرگرهایی که برای تهیه چندین محله را باید پشت سرگذاشت.
دانستن اینکه همسرتان چه غذا یا چه رنگی را دوست دارد مبحثی بر مبنای ارزشهای عاطفی و آن هم از نوع متساویش است و اهمی عرفانی و الهی دارد اما اینکه صاحبکارتان غذایش را چگونه دوست دارد و چه رفتارهایی را می پسند، دیکته ای با مفهوم برده بودن است که به اشتباه رنگ و لعابی با القاب تخصص،شغل و... گرفته تا شما را به باور هرچه بیشتر نقش تحمیلیتان نزدیکتر کند. آن هم برای مردمانی که"خودشان می توانند درهایشان را باز کنند" {دیالوگی از فیلم}
اما نظامی که به روشی خلاقانه افرادی را دربان متولد، دربان رشد و دربان میمیراند. و هرگاه که نیاز باشد هرچند فقط برای پوشیدن تاکسیدوهای براق، تمام 73 هزار دلار و خورده ای که از 29 سال دربانی بدست آورده اید مانند زالو میمکند. و تنها راه اعتراض شلیک آخرین نفس هایتان به سمت متروی شهر است و اینگونه حتی اعتراض کردن هم سخت و پرهزینه می نماید. سپس مردمانی را می بینیم که با وجود زایل شدن حقشان اعتراض را خارج از حوصله ی خود می بینند و به راهنمایی مردم برای سوار شدن بر چرخ و فلک حق های تباه شده شان شاغل می شوند.
زیبایی زمانی دوچندان می شود که رفته رفته افراد تصاویر را مشاهده، تصور، خیال، باور و در نهایت ایمان می پندارند که برخی خود را متولد شده برای حکومت و برخی خود را متولد شده برای محکومیت میدانند و بی هیچ اعتراضی به روند سیستم کمک می کنند. "نه خبری از چوب گلف و شیشه های فراریست، نه خبری از سرقت برج" {اشاره به فیلم}.

Click this bar to view the original image of 1008x288px.



"اما"ی زیبا اینجاست که بی اهمیت و به دور از Lamborghini revolution roadster های 3 میلیارد دلاری، به دور از آسمان خراش های مه گرفته، به دور از الماس های خونین، به دور از بستنی های طلای 600 هزاری، و به دور از "مردمانی که طلا می بلعند" شاید که ارزشمند شوند، مردمانی هستند که باخت 73 هزار دلاری خود را پایان می خوانند، مردمانی که در عین حال "انعام نمیگیرند تا که فراموش کنند ماهیت کارشان چیست و شریف زندگی می کنند، مردمانی که از ناچاری ملکه ی خود را قربانی دامی برای شاه میکنند" {اشاره به فیلم}، مردمانی که برای "حقیقت" 10 هزار تومانی تمام دین، باور، اعتقاد و هستی شان را به شهادت می طلبند اما برای "دروغ" 15 میلیونی حتی حاضر به قسم نیستند، مردمانی که بدهکارند و پیاده-روی، پیاده روها اما بچه هایشان را نمیزنند{اشاره به فیلم جدایی نادر از سیمین} آری، شاهکار بشیریت اینجاست که چگونه سیاه و سفید ادغام میشود، که چگونه است دوستی گرگ و بره و چگونه می توان سفید ماند!!!
شاید که به اشتباه آزادی خود را در طبقه های آخر میابیم، شاید که به اشتباه آزادی خود را در صعود میدانیم، شاید که به اشتباه آزادی را در پرواز میبینیم، اما گاهی برای آزادی باید با شیرجه سقوط کرد {اشاره به فیلم پاپیون}

Click this bar to view the original image of 684x223px.






و در دنیای امروز ما چه کسی خوب و بد را قضاوت میکند، زشت و زیبا را؟
"جسی عزیز، با نگاه همان عدالتی که خوردن طلا زیباست، خوردن گوشت سگ چندان زشت نیست!" {اشاره به فیلم مرد (Homber-1967)}

آری گاهی گوشت سگ هم خوردنیست!

موفق باشید!
Extract \,vdh))


Homber 1967
(پائول نیومن) جان راسل: می خوای بری پایین ازش بپرسی، حالا حاضره گوشت سگ بخوره؟
دکتر الکس:...

[ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ امیرعلی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام! تمامی نقدها و مطالب توسط خود من نوشته شده مگر اینکه منبع مطلب در پایان اون ذکر شده باشه. با تشکر
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب